<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل سیب</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Apr 2011 07:30:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چیست در زمزمه ی مبهم آب؟</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/147</link>
<description>همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال</description>
<pubDate>Tue, 05 Apr 2011 07:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/147</guid>
</item>
<item>
<title>باهمين دست به دستان تو عادت كردم</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/158</link>
<description>باهمين دست به دستان تو عادت كردم اين گناه است ولي جان تو عادت كردم جا براي تن گنجشك زيادست ،اما به درختان خيابان تو عادت كردم سالها سخت تر از باور من خط خوردند تابه نه گفتن آسان تو عادت كردم گرچه گلدان من از خشك شدن مي ترسد به ته خالي ليوان تو عادت كردم دستم اندازه يك لمس بهاري سبز است بس كه بي پرده به دستان تو عادت كردم مانده ام آخر اين شعر چه باشد انگار به ندانستن پايان تو عادت كردم</description>
<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 08:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/158</guid>
</item>
<item>
<title>قطار</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/148</link>
<description>قطار مى رود تو مى روى تمام ایستگاه مى رود و من چقدر ساده ام که سال هاى سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده هاى ایستگاه رفته تکیه داده ام قیصر</description>
<pubDate>Sat, 12 Feb 2011 10:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/148</guid>
</item>
<item>
<title>شب بود و آن شب یک نفر انگار در میزد</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/69</link>
<description>شب بود و آن شب یک نفر انگار در میزد ما گرم صحبت او ولی ناچار در میزد باران ز خشم از ابرهای سرد میبارید او خیس و خسته زیر این آوار در میزد ما گرچه ما بودیم ، اما ترس هم ترس است آیا که بود آن سو که ناهنجار در میزد کم کم صدای مشتها چون پتک می پیچید یک لحظه پنداری در و دیوار در میزد ما همچنان مبهوت در اندوه بی خوابی او همچنان بی غصه با اصرار در میزد آن شب گذشت و صبح فردا ما فقط گفتیم دیشب شبی بود کسی انگار در میزد حسن قریبی</description>
<pubDate>Thu, 20 Jan 2011 08:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>من تمنا کردم ...!</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/31</link>
<description>من تمنا کردم که تو با من باشي تو به من گفتي، هرگز هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا، غصه ی اين هرگز کشت حمید مصدق</description>
<pubDate>Wed, 29 Dec 2010 08:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>حلالم کن</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/155</link>
<description>حلالم کن حلالم کن دم رفتن کمی بعد از پریشونی تو آوار نگاهی که تو هم با ما نمیمونی...</description>
<pubDate>Thu, 23 Dec 2010 10:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/155</guid>
</item>
<item>
<title>سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/150</link>
<description>سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟ خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟ نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟ طالع تیره ام از روز ازل روشن بود فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟ من که دریا دریا غرق کف دستم بود حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟ گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟ آمدم یک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟</description>
<pubDate>Thu, 25 Nov 2010 10:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/150</guid>
</item>
<item>
<title>بــــوی گندم</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/157</link>
<description>بــــوی گندم مــال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مــال من هــــر چـــی می کـــارم مال تــو اهل طاعونی این قبیله مشرقیم تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوســتم از جنس شــــبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تابل تن پوشه تو از پوست پلنگ بــــوی گندم مـــــال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال مــن هر چی می کارم مال تو تو به فکر جنگل آهن و آســـمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب</description>
<pubDate>Tue, 23 Nov 2010 10:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/157</guid>
</item>
<item>
<title>کفتـــر کـــشته پرونــدن نداره</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/156</link>
<description>کفتـــر کـــشته پرونــدن نداره رو خاک و خونا کشوندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره داره از تنهایی گریــــــــم میگیره توی این شهر دیگه موندن نداره...</description>
<pubDate>Tue, 23 Nov 2010 10:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/156</guid>
</item>
<item>
<title>پشت این پرده</title>
<link>https://goleseab.blogfa.com/post/153</link>
<description>پشت این پرده کسی هست دلم می گوید جاودانه نفسی هست دلم می گوید پشت آن کوه که خورشید در آن پنهان است عطرِ فریادرَسی هست دلم می گوید</description>
<pubDate>Wed, 17 Nov 2010 08:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleseab</dc:creator>
<guid>goleseab.blogfa.com/post/153</guid>
</item>
</channel>
</rss>
